غزل شمارهٔ ۲۱۳۳
بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شوبیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو
در مصر ما یک احمقی نک میفروشد یوسفیباور نمیداری مرا اینک سوی بازار شو
بیچون تو را بیچون کند روی تو را گلگون کندخار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو
مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خونهمچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو
در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شووز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقانخواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو
این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دانگر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو
تو مرد نیک سادهای زر را به دزدان دادهایخواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو
خاموش وصف بحر و دُرّ، کم گوی در دریای اوخواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو