غزل شمارهٔ ۲۱۱۱
بانگ برآمد ز خرابات منیار درآمد به مراعات من
تا که بدیدم مه بیحد اورفت ز حد ذوق مناجات من
موسی جانم به که طور رفتآمد هنگام ملاقات من
طور ندا کرد که آن خسته کیستکآمد سرمست به میقات من
این نفس روشن چون برق چیستپر شده تا سقف سماوات من
این دل آن عاشق مستان ماسترسته ز هجران و ز آفات من
آمده با سوز و هزاران نیازبر طمع لطف و مکافات من
پیشتر آ پیشتر آ و ببینخلعت و تشریف و مکافات من
نفی شدی در طلب وصل منعمر ابد گیر ز اثبات من
از خم توحید بخور جام میمست شو این است کرامات من
پهلوی شه آمدهای مات شومات منی مات منی مات من
بس کن ای دل چو شدی مات شهچند ز هیهای و ز هیهات من