غزل شمارهٔ ۲۰۸۹
تنت زین جهان است و دل زان جهانهوا یار این و خدا یار آن
دل تو غریب و غم او غریبنیند از زمین و نه از آسمان
اگر یار جانی و یار خردرسیدی بیار و ببردی تو جان
وگر یار جسمی و یار هواتو با این دو ماندی در این خاکدان
مگر ناگهان آن عنایت رسدکه ای من غلام چنان ناگهان
که یک جذب حق به ز صد کوشش استنشانها چه باشد بر بینشان
نشان چون کف و بینشان بحر داننشان چون بیان بینشان چون عیان
ز خورشید یک جو چو ظاهر شودبروبد ز گردون ره کهکشان
خمش کن خمش کن که در خامشی استهزاران زبان و هزاران بیان