غزل شمارهٔ ۲۰۶۲
سیر نشد چشم و دل از نظر شاه منسیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من
مشک و سقا سیر شد از جگر گرم منهیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من
درشکنم کوزه را پاره کنم مشک راروی به دریا نهم نیست جز این راه من
چند شود تر زمین از مدد اشک منچند بسوزد فلک از تبش و آه من
چند بگوید دلم وای دلم وای دلچند بگوید لبم راز شهنشاه من
رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موجآمد و اندرربود خیمه و خرگاه من
آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانهامیوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من
ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برددود برآمد ز دل سوخته شد کاه من
خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشمصد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من
عقل نخواهم بس است دانش و علمش مراشمع رخ او بس است در شب بیگاه من
گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کندجاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من
در پی هر بیت من گویم پایان رسیدچون ز سرم میبرد آن شه آگاه من