غزل شمارهٔ ۲۰۶۰
یک غزل آغاز کن بر صفتِ حاضرانای رخِ تو همچو شمع، خیز درآ در میان
نور ده آن شمع را روح ده این جمع رااز دو رخِ همچو شمع وز قدحِ همچو جان
سوی قدح دست کن، ما همه را مست کنزآنکِ کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان
چون شدی از خود نهان زود گریز از جهانروی تو واپس مکن جانبِ خود هان و هان!
این سخن همچو تیر، راست کِشَش سویِ گوشتا نکشی سوی گوش کِی بِجَهَد از کمان ؟
بس کن از اندیشه بس! کاو گویدت هر نفسکای عجب آن را چه شد؟ اه چه کنم؟ کو فلان؟