غزل شمارهٔ ۲۰۵۳
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
ور ز آنک یار پرده عزت فروکشیدآن را که پرده نیست برو روی او ببین
آن روی بین که بر رخش آثار روی او استآن را نگر که دارد خورشید بر جبین
از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهادشهمات میشود ز رخش ماه بر زمین
در طرههاش نسخه ایاک نعبد استدر چشمهاش غمزه ایاک نستعین
بیخون و بیرگ است تنش چون تن خیالبیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
از بس که در کنار همیگیردش نگاربگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
صبحی است بیسپیده و شامی است بیخضابذاتی است بیجهات و حیاتی است بیحنین
کی نور وام خواهد خورشید از سپهرکی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین
بیگفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحرتا زود بر خزینه گوهر شوی امین
در گوش تو بگویم با هیچ کس مگواین جمله کیست مفخر تبریز شمس دین