غزل شمارهٔ ۲۰۳۹
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کنتَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتیبگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن
ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیدهبر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
خیرهکَشیست ما را، دارد دلی چو خارابُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خونبها کن»
بر شاهِ خوبرویان، واجب وفا نباشدای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردیست غیرِ مردن، آن را دوا نباشدپس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدمبا دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن
گر اژدهاست بر رَه، عشقیست چون زمرّداز برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن
بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزاییتاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن