غزل شمارهٔ ۲۰۲۶
به شکرخنده ببردی دل منبشکن شکر دل را مشکن
دل ما را که ز جا برکندیبه تو آمد پر و بالش بمکن
بنگر تا به چه لطفش بردیرحم کن هر نفسش زخم مزن
جانم اندر پی دل میآیدچه کند بیتو در این قالب تن
بیتو دل را نبود برگ جهانبیتو گل را نبود برگ چمن
هین چرا بند شکستی خاموشیا مگر نیست تو را بند دهن