غزل شمارهٔ ۲۰۲۴
مات خود را صنما مات مکنبجز از لطف و مراعات مکن
خرده و بیادبیها که برفتعفو کن هیچ مکافات مکن
وقت رحم است بکن کینه مکشبنده را طعمه آفات مکن
به سر تو که جدایی مندیشجز که پیوند و ملاقات مکن
خاک خود را به زمین برمگذارمنزلش جز به سماوات مکن
اولش جز به سوی خویش مکشآخرش جز که سعادات مکن
آنچ خو کرد ز لطفت برسانترک تیمار و جرایات مکن
بنده اهل خرابات توایمپشت ما را به خرابات مکن
ما که باشیم که گوییم مکنچونک گفتیم ممارات مکن