غزل شمارهٔ ۲۰۱۵
فقر را در خواب دیدم دوش منگشتم از خوبی او بیهوش من
از جمال و از کمال لطف فقرتا سحرگه بودهام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعلتا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقانبس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقهای دیدم همه سرمست فقرحلقه او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقشها در نور فقربس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاستچون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره میزد آسمانای غلام همچنان چاووش من