گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۰۴

شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشانبرکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغهمه دیوند که ابلیس بود مهترشان
همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگهین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان