غزل شمارهٔ ۱۹۹۸
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدنبه خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
به خدا چرخ همان دید که من دیدستمور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن
گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالیگفت خوردم دم او شرط بود نالیدن
گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیستگفت کاهش دهدم فایده بالیدن
فایده زفت شدن در کمی و کاستن استاز پی خرج بود مکسبهها ورزیدن
پر پروانه پی درک تف شمع بودچونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن
در فنا جلوه شود فایده هستیهاپس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن
پس خمش باش همیخور ز کمانهاش خدنگچون هنر در کمیت خواهد افزاییدن