غزل شمارهٔ ۱۹۵۸
ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزنذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن
سال سال ماست و طالع طالع زهرهست و ماهای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن
تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسیدگر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن
بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببینبر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن
عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشانجان روشن را سبک بر باده روشن بزن
شاخهها سرمست و رقصانند از باد بهارای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن
جامههای سبز ببریدند بر دکان غیبخیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن