غزل شمارهٔ ۱۹۵۵
ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیانهوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدامتا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شوسرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیستور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملولتشنه هرگز عیب داند دید در آب روان
عقل منکر هیچ گونه از نشانها نگذردبی نشان رو بینشان تا زخم ناید بر نشان
یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی بردگلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان
عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباشدیدهای شو گرت روپوشی نماند گو ممان