گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۴۶

کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان منخود ندانستی به جز تو جان معنی دان من
تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبولبودمی بی‌دام و بی‌خاشاک در عمان من
غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شودهر کسی را ره مده ای پرده مژگان من
سخت نازک گشت جانم از لطافت‌های عشقدل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من
همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویشروی همچون آفتابت بس بود برهان من
رو مگردان یک زمان از من که تا از درد توچرخ را بر هم نسوزد دود آتشدان من
تا خموشم من ز گلزار تو ریحان می برمچون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من
من که باشم مر تو را من آنک تو نامم نهیتو کی باشی مر مرا سلطان من سلطان من
چون بپوشد جعد تو روی تو را ره گم کنمجعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من
ای به جان من تو از افغان من نزدیکتریا فغانم از تو آید یا توی افغان من