غزل شمارهٔ ۱۹۰
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا رابیتو نمیگوارد، این جام باده ما را
مطرب! قدح رها کن، زین گونه نالهها کنجانا! یکی بها کن، آن جنس بیبها را
آن عشق سلسلت را، وان آفت دلت راآن چاه بابلت را، وان کان سحرها را
باز آر بار دیگر، تا کار ما شود زراز سر بگیر از سر، آن عادت وفا را
دیو شقا سرشته، از لطف تو فرشتهطغرای تو نبشته، مر مُلکَتِ صفا را
در نورت ای گزیده! ای بر فلک رسیده!من دم به دم بدیده، انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهی، شد حاصلِ من آهیشد کوه همچو کاهی، از عشق، کهربا را
از شمسدینِ چون مه، تبریز هست آگهبشنو دعا و گهگه، آمین کن این دعا را