غزل شمارهٔ ۱۸۸۳
بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتنبی او نتوان شستن بیاو نتوان خفتن
ای حلقه زن این در در باز نتان کردنزیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن
گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزداو عاشق گل خوردن همچون زن آبستن
کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهدچون مرغ دل او پرد زین گنبد بیروزن
این باید و آن باید از شرک خفی زایدآزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن
آن باید کو آرد او جمله گهر باردیا رب که چهها دارد آن ساقی شیرین فن
دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانهاو خواجه و من بنده پستی بود و روغن