غزل شمارهٔ ۱۸۸۰
در زیر نقاب شب این زنگیکان را بینبا زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفتهاسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
یاران بشوریده با جان بسوزیدهبگشاده دل و دیده در شاهد بیکابین
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شدچون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستیدر دیده هر هستی از دیده زنگی بین
آن چرخ فرومانده کآبش بنگردانداین چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کینکه کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی راآن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزیتا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین