گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۵۳

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهانشود جان خصم جان من کند این دل سزای من
سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای اوشنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهانچگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نیبگفتا نی مگو بستان برای من برای من
چو یک قطره چشیدم من ز ذوق اندرکشیدم منیکی رطلی که شد بویش در این ره رهنمای من