گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۳۶

باز بهار می کشد زندگی از بهار منمجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من
من دل پردلان بدم قوت صابران بدمبرد هوای دلبری هم دل و هم قرار من
تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیشگفت برو ندیده‌ای تیزی ذوالفقار من
از قدم درشت او نرم شده‌ست گردنمتا چه کشد دگر از او گردن نرمسار من
پخته نجوشد ای صنم جوش مده که پخته‌امکز سر دیگ می رود تا به فلک بخار من
هین که بخار خون من باخبر است از غمتتا نبرد به آسمان راز دل نزار من
روح گریخت پیش تو از تن همچو دوزخمشرم بریخت پیش تو دیده شرمسار من