غزل شمارهٔ ۱۸۲۴
سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای منجور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشمچونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشاننرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود منزفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمانذره به ذره رقص در نعره زنان کههای من
آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخورگفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای من
گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تولیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من
گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسدگر بروم به سوی جان باد شکسته پای من
گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرشخنده زنان سری نهد در قدم قضای من
گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شومتا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من
گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گلچشم بدان کجا رسد جانب کبریای من
گفتم روزکی دو سه ماندهام در آب و گلبسته خوفم و رجا تا برسد صلای من
گفت در آب و گل نهای سایه توست این طرفبرد تو را از این جهان صنعت جان ربای من
زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرمباقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من