غزل شمارهٔ ۱۸۱۸
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل منوا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن منوانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و مجنون دل من خانه پرخون دل منبهر تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من
خورده شکرها دل من بسته کمرها دل منوقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
مرده و زنده دل من گریه و خنده دل منخواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من
ای شده استاد امین جز که در آتش منشینگرچه چنین است و چنین هیچ میاسا دل من
سوی صلاح دل و دین آمده جبریل امیندر طلب نعمت جان بهر تقاضا دل من