غزل شمارهٔ ۱۸۱۲
ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بینای تو چنین و صد چنین مخدوم جانم شمس دین
تا غمزهات خون ریز شد وان زلف عنبربیز شدجان بنده تبریز شد مخدوم جانم شمس دین
خورشید جان همچون شفق در مکتب تو نوسبقای بندهات خاصان حق مخدوم جانم شمس دین
ای بحر اقبال و شرف صد ماه و شاهت در کنفبرداشتم پیش تو کف مخدوم جانم شمس دین
ای هم ملوک و هم ملک در پیشت ای نور فلکاز همدگر مسکینترک مخدوم جانم شمس دین
مطلوب جمله جانها جان را سوی اجلالهاتو داده پر و بالها مخدوم جانم شمس دین
دل را ز تو حالی دگر در سلطنت قالی دگرتا پرد از بالی دگر مخدوم جانم شمس دین