غزل شمارهٔ ۱۷۹۳
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقیناز آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جانهاست این یا گوهر کانهاست اینیا سرو بستانهاست این یا صورت روح الامین
سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهانویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین
خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دلکز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین
خورشید اندر سایهاش افزون شده سرمایهاشصد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین
بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقابسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین
هین رویها را تاب ده هین کشت دل را آب دهنعلین برون کن برگذر بر تارک جانها نشین
ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنووی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین
ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسرخورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین
من کیسهها می دوختم در حرص زر می سوختمترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین
ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کلچون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین
چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصردستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین
در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشردرخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین
بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت اوبنهاده بر کفها طبق بهر نثارش حور عین
این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپاناین نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین