گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۸۹

ای عاشقان! ای عاشقان! هنگام کوچ است از جهاندر گوشِ جانم می‌رسد، طبلِ رحیل از آسمان
نک ساربان برخاسته، قطّارها آراستهاز ما حلالی خواسته، چه خفته‌اید، ای کاروان؟
این بانگ‌ها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرسهر لحظه‌ای نفْس و نفَس، سر می‌کشد در لامکان
زین شمع‌های سرنگون، زین پرده‌های نیلگونخلقی عجب آید برون، تا غیب‌ها گردد عیان
زین چرخ دولابی تو را، آمد گران خوابی تو رافریاد از این عمر سبک، زنهار از این خواب گران
ای دل! سوی دلدار شو، ای یار! سوی یار شوای پاسبان! بیدار شو، خفته نشاید پاسبان
هر سوی، شمع و مشعله، هر سوی، بانگ و مشغلهکامشب جهانِ حامله، زاید جهانِ جاودان
تو گِل بُدی و دل شدی، جاهل بُدی عاقل شدیآن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش‌کشان
اندر کشاکش‌های او، نوش است ناخوش‌های اوآب است آتش‌های او، بر وی مکُن رو را گران
در‌ جان‌ نشستن کار او، توبه شکستن کار اواز حیلهٔ بسیارِ او، این ذره‌ها، لرزان‌دلان
ای ریش‌خندِ رخنه‌جه! یعنی منم سالارِ دِهتا کی جهی؟ گردن بنه، ور نی کِشندت چون کمان
تخم دغل می‌کاشتی، افسوس‌ها می‌داشتیحق را عدم پنداشتی، اکنون ببین ای قلتبان!
ای خر! به کاه اولی‌تری، دیگی سیاه اولی‌تریدر قعر چاه اولی‌تری، ای ننگِ خانه و خاندان
در من کسی دیگر بود، کاین خشم‌ها از وی جهدگر آب سوزانی کند، زآتش بود، این را بدان
در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ منبا کس نگیرم تَنگ من، زیرا خوشم چون گلْسِتان
پس خشم من زان سر بوَد، وز عالم دیگر بوَداین سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بوَد، کو ناطق اخرس بوَداین رمز گفتی، بس بوَد، دیگر مگو، در کِش زبان