غزل شمارهٔ ۱۷۵۹
اه چه بیرنگ و بینشان که منمکی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آورکو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکناین چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویشبوالعجب بحر بیکران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلبکاین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدمطرفه بیسود و بیزیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفتعین چه بود در این عیان که منم
گفتم آنی بگفت های خموشدر زبان نامدهست آن که منم
گفتم اندر زبان چو درنامداینت گویای بیزبان که منم
میشدم در فنا چو مه بیپااینت بیپای پادوان که منم
بانگ آمد چه میدوی بنگردر چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم مننادره بحر و گنج و کان که منم