گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۴۵

فضول گشته‌ام امروز جنگ می‌جویممنوش نکته مستان که یاوه می‌گویم
تنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدمدلا برو تو ز پیشم تو را نمی‌جویم
لگن نهاد خیالش به چشمه چشممبهانه کرد کز این آب جامه می‌شویم
بگفتمش که به خونابه جامه چون شوییبگفت خون همه زان سوست و من از این سویم
به سوی تو همه خون است و سوی من همه آبنه قبطیم که در این نیل موسوی خویم