گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۱۴

چند روی بی‌خبر آخر بنگر به بامبام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهانصد مه و صد آفتاب چهره او را غلام
از هوس عشق او چرخ زند نه فلکوز می او جان و دل نوش کند جام جام
چون به تجلی بتافت جانب جان‌ها شتافتباده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام
گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیمگفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام