غزل شمارهٔ ۱۷۰۹
ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایمبیچاره نیستیم که درمان و چارهایم
در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقاردر شکر همچو چشمه و در صبر خارهایم
ما پادشاه رشوت باره نبودهایمبل پاره دوز خرقه دلهای پارهایم
از ما مپوش راز که در سینه توایموز ما مدزد دل که نه ما دل فشارهایم
ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاهیا آفتاب تن زده اندر ستارهایم
ما را ببین تو مست چنین بر کنار بامداند کنار بام که ما بیکنارهایم
مهتاب را چه ترس بود از کنار بامپس ما چه غم خوریم که بر مه سوارهایم
گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشقبیزحمت جگر تو ببین خون چه کارهایم
قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زارهم می چریم در ده و هم بر قنارهایم
ما مهرهایم و هم جهت مهره حقهایمهنگامه گیر دل شده و هم نظارهایم
خاموش باش اگر چه به بشرای احمدیهمچون مسیح ناطق طفل گوارهایم
در عشق شمس مفخر تبریز روز و شببر چرخ دیوکش چو شهاب و شرارهایم