گنج

غزل شمارهٔ ۱۷

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلاجان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدایک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر «هل اتی»
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ماآخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گرانبر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستیدل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شدهآن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحلهچون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را
بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پسای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش مانعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا