غزل شمارهٔ ۱۶۹۳
من پاکباز عشقم تخم غرض نکارمپشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم
نی بند خلق باشم نی از کسی تراشممرغ گشاده پایم برگ قفس ندارم
من ابر آب دارم چرخ گهرنثارمبر تشنگان خاکی آب حیات بارم
موسی بدید آتش آن نور بود دلخوشمن نیز نورم ای جان گرچه ز دور نارم
شاخ درخت گردان اصل درخت ساکنگرچه که بیقرارم در روح برقرارم
من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانمدر هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم
با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزماما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم
آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیمشش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم
جان بشر به ناحق دعویش اختیار استبیاختیار گردد در فر اختیارم
آن عقل پرهنر را بادی است در سر اوآن باد او نماند چون بادهای درآرم