غزل شمارهٔ ۱۶۹۱
خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرمگفتار دو جهان را از یک دهان برآرم
از خود برآمدم من در عشق عزم کردمتا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
زنار نفس بد را من چون گلوش بستماز گفت وارهم من چون یک فغان برآرم
والله کشانم او را چندان به گرد گردونکز جان دودرنگش آتش عیان برآرم
ای بس عروس جان را روبند تن ربایموز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم
این جمله جانها را در عشق چنگ سازموز چنگ بیزبان من سیصد زبان برآرم
پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانیکز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم