گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۷۶

عاقبت ای جان‌فزا نشکیفتمخشم رفتم بی‌شما نشکیفتم
در جدایی خواستم تا خو کنمراستی گویم‌، جدا نشکیفتم
کی شکیبد خود کهی از کهربا‌؟کاهم و از کهربا نشکیفتم
هر جفاکش طالب روز وفاستمن جفاکش از وفا نشکیفتم
نرم نرمک گویدم بازآمدیگویمش ای جان ما نشکیفتم
ای دل و ای جان و چشم روشنمبی‌پناه توتیا نشکیفتم
بر سرم می‌زد که دیدی تو سزاناسزایم ناسزا نشکیفتم
آزمودم مردگی و زندگیدر فنا و در بقا نشکیفتم
مطربا این پرده گو بهر خداای خدا و ای خدا نشکیفتم