گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۶۹

آتشی نو در وجود اندرزدیمدر میان محو نو اندرشدیم
نیک و بد اندر جهان هستی استما نه نیکیم ای برادر نی بدیم
هر چه چرخ دزد از ما برده بودشب عسس رفتیم و از وی بستدیم
ما یکی بودیم با صد ما و منیک جوی زان یک نماند و ما صدیم
از خودی نارفته نتوان آمدناز خودی رفتیم وانگه آمدیم
قد ما شد پست اندر قد عشققد ما چون پست شد عالی قدیم
پیشه مردی ز حق آموختیمپهلوان عشق و یار احمدیم
بیست و نه حرف است بر لوح وجودحرف‌ها شستیم و اندر ابجدیم
سعد شمس الدین تبریزی بتافتوز قران سعد او ما اسعدیم