گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۶۴

می شناسد پرده جان آن صنمچون نداند پرده را صاحب حرم
چون ز پرده قصد عقل ما کندتو فسون بر ما مخوان و برمدم
کس ندارد طاقت ما آن نفسعاقل از ما می رمد دیوانه هم
آن چنان کردیم ما مجنون که دوشماه می انداخت از غیرت علم
پرده‌هایی می نوازد پرده درتارهایی می زند بی‌زیر و بم
عقل و جان آن جا کند رقص الجملکو بدرد پرده شادی و غم
این نفس آن پرده را از سر گرفتما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم