گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۵۶

هم به‌درد این درد را درمان کنمهم به‌صبر این کار را آسان کنم
یا برآرم پای جان زین آب و گِلیا دل و جان وقف دلداران کنم
داغ پروانه ستم از شمع الستخدمت شمع همان سلطان کنم
عشق مهمان شد برِ این سوختهیک دلی دارم پِی‌اش قربان کنم
نفْس اگر چون گربه گوید که میاوگربه‌وارش من در این انبان کنم
از ملولی هر کی گردانَد سریدرکِشم در چرخش و گَردان کنم
آن ملولی دنبل بی‌عشقی استجان او را عاشق ایشان کنم
عاشقی چه‌بود کمال تشنگیپس بیان چشمهٔ حیوان کنم
من نگویم شرح او خامش کنمآنچه اندر شرح ناید آن کنم