غزل شمارهٔ ۱۶۴۱
من چو در گور درون خفته همیفرسایمچو بیایی به زیارت سره بیرون آیم
نفخ صور منی و محشر من پس چه کنممرده و زنده بدان جا که توی آن جایم
مثل نای جمادیم و خمش بیلب توچه نواها زنم آن دم که دمی در نایم
نی مسکین تو با شکرلب خو کردهستیاد کن از من مسکین که تو را می پایم
چون نیابم مه رویت سر خود می بندمچون نیابم لب نوشت کف خود می خایم