گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۲۲

تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابمصنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیریصنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانیکه نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم
چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازینشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم
تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقیز کف بجز تو ساقی ندهد طرب شرابم
بتپد دلم که ناگه برود به حجره آن مهچو نهان شد آفتابم به دو دیده چون سحابم
به کمی چو ذره‌هایم من اگر گشاده پایمچه کنم وفا ندارد به طلوع آفتابم
عجب آسمان چه بارد که زمین مطیع نبودتو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم
تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابیچو توی اگر بجویم به چراغ‌ها نیابم
نفسی وجود دارم که تو را سجود آرمکه سجود توست جانا دعوات مستجابم
تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشودل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم
صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاریکه ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم
به سحر توی صبوحم به سفر توی فتوحمبه بدل توی بهشتم به عمل توی ثوابم
تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستیمن خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیابیمگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم