گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۹۷

این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریمجمع مستان را بخوان تا باده‌ها با هم خوریم
باده‌ای کابرار را دادند اندر یشربونبا جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم
ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیممرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم
نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیمزخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم
بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخوردخالق آورده‌ست ما را تا که ما عالم خوریم
این جهان افسونگرست و وعده فردا دهدما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم
گر پری زادیم شب جمعیت پریان بودور ز آدم زاده‌ایم آن باده با آدم خوریم
گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریمگه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم
ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشقهیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم
گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیمگر چو خورشید آب‌ها را جمله بی‌اشکم خوریم
شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییملاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم