غزل شمارهٔ ۱۵۹۵
سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیمعالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ماگنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم
عالم چون را مثال ذرهها برهم زدیمتا به پیش تخت آن سلطان بیچون تاختیم
فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریختچونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم
چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیمسرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم
نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شدبعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم
دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذرهایز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم
بس صدفهای چو گوهر زیر سنگی کوفتیمتا به سوی گنجهای در مکنون تاختیم
سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جانبوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم