گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۹

ای ز مقدارت هزاران فخر بی‌مقدار راداد گلزار جمالت جان شیرین خار را
ای ملوکان جهان روح بر درگاه تودر سجودافتادگان و منتظر مر بار را
عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کندچونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارهاکس ندیدی خالی از گل سال‌ها گلزار را
محو می‌گردد دلم در پرتو دلدار منمی‌نتانم فرق کردن از دلم دلدار را
دایما فخرست جان را از هوای او چنانکو ز مستی می‌نداند فخر را و عار را
هست غاری جان رهبانان عشقت معتکفکرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تونخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شدای وصال موسی وش اندرربا این مار را
ای خداوند شمس دین از آتش هجران تورشک نور باقی‌ست صد آفرین این نار را