غزل شمارهٔ ۱۵۷۳
ما عاشق و بیدل و فقیریمهم کودک و هم جوان و پیریم
چون کبریتیم و هیزم خشکما آتش عشق زو پذیریم
از آتش عشق برفروزیماما چون برق زو نمیریم
ما خون جگر خوریم چون شیرچون یوز نه عاشق پنیریم
گویند شما چه دست گیریدکو دست تو را که دست گیریم
بر خویش پرست همچو خاریمبر دوست پرست چون حریریم
عاشق که چو شمع می بسوزداو را چو فتیله ناگزیریم
از ما مگریز زانک با توآمیخته همچو شهد و شیریم
تو میر شکار بینظیریما نیز شکار بینظیریم
در حسن تو را تنور گرم استما را بربند ما خمیریم
ما را به قدوم خویش دربافزیر قدم تو چون حصیریم