گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۶۴

روزی که گذر کنی به گورمیاد آور از این نفیر و شورم
پرنور کن آن تک لحد راای دیده و ای چراغ نورم
تا از تو سجود شکر آرداندر لحد این تن صبورم
ای خرمن گل شتاب مگذارخوش کن نفسی بدان بخورم
وان گاه که بگذری مینگارکز روزن و درگه تو دورم
گر سنگ لحد ببست راهماز راه خیال بی‌فتورم
گر صد کفنم بود ز اطلسبی‌خلعت صورت تو عورم
از صحن سرای تو برآیمدر نقب زنی مگر که مورم
من مور توام توی سلیمانیک دم مگذار بی‌حضورم
خامش کردم بگو تو باقیکز گفت و شنود خود نفورم
شمس تبریز دعوتم کنچون دعوت توست نفخ صورم