غزل شمارهٔ ۱۵۵۲
ما آفت جان عاشقانیمنی خانه نشین و خانه بانیم
اندر دل تو اگر خیال استمی پنداری که ما ندانیم
اسرار خیالها نه ماییمهر سودا را نه ما پزانیم
دلها بر ما کبوترانندهر لحظه به جانبی پرانیم
تن گفت به جان از این نشان کوجان گفت که سر به سر نشانیم
آخر تو به گفت خویش بنگرکاندر دهن تو می نشانیم
هر دم بغل تو را گرفتهدر راحت و رنج می کشانیم
تا آتش و آب و بادطبعیما باده خاکیت چشانیم
وان گاه دهان تو بشوییمآن جا برسی که ما نهانیم
چون رخت تو در نهان کشیدیمآنگه بینی که ما چه سانیم
چون نقش تو از زمین ببردیمدانی که عجایب زمانیم
هر سو نگری زمان نبینیپس لاف زنی که لامکانیم
همرنگ دلت شود تن تودر رقص آیی که جمله جانیم
لب بر لب ما نهی تو بیلباقرار کنی که همزبانیم
ای شمس الدین و شاه تبریزاز بندگیت شهنشهانیم