غزل شمارهٔ ۱۵۴۶
رفتم تصدیع از جهان بردمبیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان راجان را به جهان بینشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتمخوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدمچون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمدمن گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافترفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جانهاستز آن خوشتر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمردهبازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشتریی نبود نقدم رازودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان راهم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بیکران دیدمآلاجق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادمچون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورمکه سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا در این زمین که منپیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغانها راسرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا مندل را به جناب غیب دان بردم