غزل شمارهٔ ۱۵۱۰
اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ می داری ز عشقمغم عشق تو را پنهان ندارم
تو می گفتی مکن در من نگاهیکه من خونها کنم تاوان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردماز آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو هر کس لطف می یابند از تومن بیچاره آخر جان ندارم