گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۰۷

ایا یاری که در تو ناپدیدمتو را شکل عجب در خواب دیدم
چو خاتونان مصر از عشق یوسفترنج و دست بیخود می بریدم
کجا آن مه کجا آن چشم دوشینکجا آن گوش کان‌ها می شنیدم
نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دمنه آن دندان که لب را می گزیدم
منم انبار آکنده ز سوداکز آن خرمن همه سودا کشیدم
تو آرام دل سوداییانیتو ذاالنون و جنید و بایزیدم