غزل شمارهٔ ۱۵
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش راباخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق رابر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
با روی همچون ماه خود، با لطف مسکینخواه خودما را تو کن همراه خود، چیزی بده درویش را
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنیبا ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را
درویش را چه بود نشان؟ جان و زبان درفشاننی دلق صدپاره کشان، چیزی بده درویش را
هم آدم و آن دم توی هم عیسی و مریم تویهم راز و هم محرم توی چیزی بده درویش را
تلخ از تو شیرین میشود کفر از تو چون دین میشودخار از تو نسرین میشود چیزی بده درویش را
جان من و جانان من کفر من و ایمان منسلطان سلطانان من چیزی بده درویش را
ای تنپرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکنمنگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را
امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنمبر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را
امروز گویم چون کنم یکباره دل را خون کنموین کار را یکسون کنم چیزی بده درویش را
تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستیخود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را
جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنمتو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را