غزل شمارهٔ ۱۴۹۶
چه دیدم خواب شب کامروز مستمچو مجنونان ز بند عقل جستم
به بیداری مگر من خواب بینمکه خوابم نیست تا این درد هستم
مگر من صورت عشق حقیقیبدیدم خواب کو را می پرستم
بیا ای عشق کاندر تن چو جانیبه اقبالت ز حبس تن برستم
مرا گفتی بدر پرده دریدممرا گفتی قدح بشکن شکستم
مرا گفتی ببر از جمله یارانبکندم از همه دل در تو بستم
مرا دل خسته کردی جرمم این بودکه از مژگان خیالت را بخستم
ببر جان مرا تا در پناهتدو دستک می زنم کز جان بسستم
چه عالمهاست در هر تار مویتبیفشان زلف کز عالم گسستم
که در هفتم زمین با تو بلندمکه در هفتم فلک بیروت پستم