گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۶۹

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهمبا چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهمدر خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی منگفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکنچون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتممومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهانزین علم یقینستم آن عین یقین خواهم